close
تبلیغات در اینترنت
داستان پیرمرد با سیاست

رزتمپ

عنوان پاسخ بازديد توسط
خوش آمدید به mihan tafrih آشنایی کودکان با درخت و دنیای پیرامون آنها با یک مجموعه شعر 0 1 booklove
خوش آمدید به mihan tafrih سئو چیست؟ 0 1 bozorgmehrco
خوش آمدید به mihan tafrih قفل اثر انگشت 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih زیبایی ظاهری قفل های دیجیتال 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih سیم بکسل استاندارد در کلایمر چه ویژگی هایی دارد؟ 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih مواد مضر و خطرناک درون آب 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih درصد دوقلو زایی بالای گوسفند نژاد مهربان 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih آیا ارسال همزمان مقاله به دو مجله صحیح است؟ 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih شیوه های تبلیغاتی ‏ 0 3 panel123
خوش آمدید به mihan tafrih تابلو سازی چیست و چه نقشی در شناسایی برند ایفا می کند ؟ 1 5 rotary
خوش آمدید به mihan tafrih نصب ورق های کامپوزیت با استفاده از کلایمر 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih مهمترین دلایل ریجکت شدن مقاله 0 3 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih زمان تعويض فيلتر دستگاه تصفيه آب خانگى چه موقع است؟ 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih کدهای خطا لباسشویی سامسونگ 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih چرا هتل ها حتما باید از قفل کارتی استفاده کنند؟ 0 3 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih چگونه هیتر المنت یخچال را تعویض کنیم ؟ 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih جنگل ارسباران 0 2 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih علت و تشخیص خرابی پمپ تصفیه آب 0 3 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih خرید گوسفند نژاد شال در تهران 0 3 avaseo
خوش آمدید به mihan tafrih ​قبرستان تاریخی پینه شلوار 0 3 avaseo
داستان پیرمرد با سیاست

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/87777552840477343984.jpg

پیـــرمـــرد بـــا سیاست و دوست دختــرخوشگلش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن ۳ ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.

WWW.MihanTafrih.TK

صبح شنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست !!!

پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود !!!!!




  • نوشته: Jalil
  • جمعه 30 تير 1391,21:47
  • نظرات ()

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی